مردمی که عوام نیستند

من از هیچ  آمدم  و مانده ام همچون تند بادی که در آسمان مانند کو ه؛ آرام ... سنگ ریزه میشود و در نهانِ خاکش ... گیاهی میروید. من باز هم زنده هستم و تنفس می کنم ، هوای جاری در ریه ی زمین را و همه را در دفتر های کهنگی ِ خاطرات می نگارم و گاه، گاهی عکس های بیاد ماندی را بر لوح وجودش می چسبانم ...
آری من اینجا هستم ...  تا در نعشگی لبخند های عوام گونه هایی سکوت  کنم و لبخندِ صورتیه سکوت را تحویل همه نظاره گران بدهم .
من خالی تر از آوای مادران چشم خسته و منتظران در راه مانده و مسافران افق ...اینجا میان همه حوادث ایستاده ام ....

خوب به من نگاه کن و طرحی تازه در ذهنم بساز.

(  دست نوشته  ) 24 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۶/۱۲/۰۹ ۱۱:۳۲ : نوشته شده در تاريخ

خیلی از روزها دلم از آدمها می گیره

همین روزهایی که هر روز میگذرند در خاطر زمان و بی آلایش و آرایش میآیند و میروند !

عمرمن اند که سوار بر قطار روزمرگی در مسیر های طولانی ،سوت می کشند .

خیلی از این روزها که در لحظه ها ی دریا غرق اند

دلم از آدمها میگیره

در وصف آنان ، جز سکوت و لبخند ندارم ؛ آن هم برای تو .

 

(  دست نوشته  ) 31 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۶/۱۱/۱۹ ۰۹:۰۷ : نوشته شده در تاريخ

آغاز فصلی ديگر از زندگی

 

من او را که تعقیبم می کند

و از هر دری به هر جایی که وارد میشوم او وارد شده است

و به آینه که نگاه میکنم

از آینه به من خیره می شود را

گاهی فراموش میکنم

سکوت میکنم اما او مرا می نویسد

نگاه نمیکنم اما او مرا نقاشی میکند

می ایستم و او در زمان می چرخد.

 

(  دست نوشته  ) 30 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۶/۱۰/۲۸ ۰۹:۰۱ : نوشته شده در تاريخ

|