
دلم برای روزهای ایرانی بودن
تنگ است
ابرهای نابخشودگی سایه می اندازند
بر چهره های تیره
تاریکتر میشوند
آسمان بی تفاوت ؛
سقف است
انتظارِ بیهوده ایست
سقف ِ آسمان
بر ستونهایی از تنواره های بی سر
اینجا همان دنیاست
ننگ باد
بر کوله های بی کبریت .
این بار دختری را به تصویر کشیدم که می گویند فرزند ِ صلح است ... چرا فراموش کردند ما فرزندان صلح بودیم . چه زود اجدادِ ما فراموش کردند شادمانی را و جشن ِماتم گرفتند هرماه و هر سال و امروز صورتکهای غمگینِ ِ فرزندانشان یاد باد همان روزهاست.
به خاک و خون کشیده شد دامن مادران و ننگ باد بر عقده های سیاه چهره هایی از دورها.
اینجا زمین است
من ایستاده ام و به آسمانی نگاه میکنم که خواب آلودِگیش
فضای گسترده ای برای جولان دادن ِ
سیاه کلاهان است.
شاید اصلا این چیزی نبود که نوشتم ... شاید چیز دیگری باید می نوشتم .
پ.ن :
متن و درست بخوانید .متن را تنها نخوانید .
تاریخ ده هزار ساله ایران را هم مطالعه کنید .
ما بعد از جنگ تحمیلی قرار بود نسلی دیوانه و وحشی داشته باشیم اما ....
همچنین آیا در طول دوران با تمام جنگها و یا شاهان هیچکدام خالص ایرانی بودند؟