اسفند همیشه بهاری

اسفند ماه که شروع میشه ... صدایِ عطرِ بهار ُبه سادگی میشه ؛ شنید... انگار پاورچین، پاورچین با لبخندهای ملیح میاد، تو ایوان ُ از پشتِ پنجره ؛ دست تکان میده ... دقیقه های سرد، پشت سر هم زنجیر میشن ُ نورهای همیشه طلایی، بعد از عبورِ هر ابرِ سفید؛ اونا رو گرمتر میکنن...میشه با همه وجود، تو این هوای آلوده ی شهر ، نفس کشید و بهار را با همه وجود ِ زمینی حس کرد ... اینجا پشتِ پنجره ی همیشه ساکت، میشه بهار ُ حس کرد و به فردا امید بست .
(  دست نوشته  ) 90 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۷/۱۲/۲۸ ۰۰:۰۱ : نوشته شده در تاريخ

اول و آخر

آخر همه ی روزها شب بود

باران تنها یک خاطره شد

و انتهای همه ی دیوارهای کهنگی

آوارگی بود

مسیری نیست

آخرین ایستگاه همان صندلی ست ؛

 با نوازش آرام گهواره ای.

 

(  دست نوشته  ) 121 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۷/۰۵/۲۴ ۰۰:۰۳ : نوشته شده در تاريخ

ذهن پروانه ای

 

به آینه خیره میشوم

نگاهِ نافذی پشت ِ مرا می کاود

در شیشه ی چشمانم ؛خیره نیست!

حجم ِ دایره ای محیط

 در قاب ِ چهار گوش ِ آینه

روشن تر از همیشه نیست

پروانه های خیال

حول شمع ِ مطبوع ِ ذهن می چرخند

لبخندِ سکوت

حامل ِ چه خواهد بود؟

در این سردرگمی ِ مجهول ، قطره های عمر میمیرند

و باز لحظه خواهد گذشت

و کاغذی سیاه خواهد شد

و دوباره رد ِ انگشتان ِ انتظار

نگاه و آینه غریبه نیستند ... چه حرفی پشت این نگاه ِ جستجو گر است؟

 

اغلب رویاها در خواب های طلایی تجلی پیدا میکنند و فکرِ آشفته و بیمارگونه ی کسی را از شهرِ دود و آهن به لحظه های پروانه ای می کشاند ... دویدن و نرسیدن در حالیکه ما ردای عشق بر تن می کنیم  اما بی رنگتر از نور انقدر روشن خواهیم بود که وقت بیداری فراموش می کنیم خواب بوده ایم و به دنبال یک رویا در بیداری می دویم و هرگز رویا جامعه ی حقیقت نخواهد پوشید .

 

 

 

 

 

(  دست نوشته  ) 137 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۷/۰۳/۲۵ ۰۸:۵۴ : نوشته شده در تاريخ

مسافر راه دور

 

 

دوایر چرخ می زنند هنوز مثل تمام این سالها

در خلع گم نشده ای

زیر سایه های  بلند قامت ِ درختان ِ پیر ایستاده ای

خانه همان خانه است

خورشید

ابر

اسمان

جاده

همان است

اما من ذغالی تر از روزهای پیشین

در فرصت افق

ایستاده ا م

گام هایم خسته از نرسیدن

و چشمهایم خیره به انتهاست

 

راستی

 

چشمانم کم سو شده اند

 

نمی بینم میــــایی یا میـــــروی

(  دست نوشته  ) 62 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۷/۰۳/۰۳ ۰۳:۵۸ : نوشته شده در تاريخ

فرزندان صلح

 

دلم برای روزهای ایرانی بودن

تنگ است

 ابرهای نابخشودگی  سایه می اندازند

بر چهره های تیره

تاریکتر  میشوند

آسمان بی تفاوت ؛

سقف است

 

انتظارِ بیهوده ایست

 

سقف ِ آسمان

بر ستونهایی از تنواره های بی سر

اینجا همان دنیاست

ننگ باد

بر کوله های بی کبریت .

 

این بار دختری را به تصویر کشیدم که می گویند فرزند ِ صلح است ... چرا فراموش کردند ما فرزندان صلح بودیم . چه زود اجدادِ ما فراموش کردند شادمانی را  و جشن ِماتم گرفتند هرماه و هر سال و امروز صورتکهای غمگینِ ِ فرزندانشان یاد باد همان روزهاست.

به خاک و خون کشیده شد دامن مادران و ننگ باد بر عقده های سیاه چهره هایی از دورها.

اینجا زمین است

من ایستاده ام و به آسمانی نگاه میکنم که خواب آلودِگیش

 فضای گسترده ای برای جولان دادن ِ

 سیاه کلاهان است.

 

 شاید اصلا این چیزی نبود که نوشتم ... شاید چیز دیگری باید می نوشتم .

 

پ.ن :

متن و درست بخوانید .متن را تنها نخوانید .

تاریخ ده هزار ساله ایران را هم مطالعه کنید .

ما بعد از جنگ تحمیلی قرار بود نسلی دیوانه و وحشی داشته باشیم اما  ....

همچنین آیا در طول دوران با تمام جنگها و یا شاهان هیچکدام  خالص ایرانی بودند؟

 

(  دست نوشته  ) 59 نظر ثبت شده توسط زهرا ۸۷/۰۲/۲۶ ۰۷:۲۲ : نوشته شده در تاريخ

صفحه بعد |